-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مناجات با خداوند و توسل به امیرالمؤمنین علیهالسلام
پس از هر توبهام بارِ گناهی تازه آوردم پس از هر بخشش تو، اشتباهی تازه آوردم مرا از چالـۀ سخـت گـناهـانم درآوردی منِ سربههوا رو سمت چاهی تازه آوردم اگر با کوچهای بنبست، هر بیراهه را بستی به دنبال گـناهم رو به راهی تازه آوردم به اشک روضه، زنگار دلم را خوب میشستم ببین بر سیـنه اوراق سیاهی تازه آوردم همیشه در مسیر بندگی، دنیا شکستم داد ببـین با قـطرۀ اشکـم سپاهی تازه آوردم به جای اشکهای بیصدا، با هقهق گریه برای توبههای خود سلاحی تازه آوردم بساط سیـنـۀ آتـشفـشانم، آه سوزان است که هر آهی خریدی، باز آهی تازه آوردم مرا از سفرۀ احسان خود بیرون نیندازی! که من درد دلم را، یا الهی، تازه آوردم من از روز ازل سرمست ایوان نجف بودم کجا غیر از علی دیدی پناهی تازه آوردم؟! اگر عمری زمین خوردم، علی از جا بلندم کرد دلِ آلـوده را از قـتـلـگـاهی تـازه آوردم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خداوند و توسل به حضرت زهرا سلاماللهعلیها
اگر ابرم! چرا باران به این صحرا نمیبخشم گمانم بُخل دارم چونکه چون دریا نمیبخشم من از تو عفو میخواهم سحرها، روزها اما نمیدانم چرا هـمسایۀ خود را نمیبخشم چه إرحم تُرحمی خواندم شب و وقتی که صبح آمد عیالم بخشش از من خواست، دید اما نمیبخشم خطایی میکند گهگـاه فـرزندم، خداوندا چرا وقتی پشیمان شد، خداوندا! نمیبخشم شفای قلب بیمارم مناجات ابوحمزه است تو هم من را ببخشی، خویش را مولا! نمیبخشم خطا کارم، گنهکارم، پُر از عصیانم اما من پریـشانم، پشـیـمانم، نگـو آقـا! نمیبخشم تو حق داری از این بیچاره رویت را بگردانی به من هر چیز میخواهی بگو، إلّا نمیبخشم شفیع آوردهام با خود، ببین غمگین زهرایم نگو با من تو را در روضۀ زهرا نمیبخشم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
يارب از فرط گـنه، نامهسـياهم چه كنم گر نبخـشى ز ره لطف گـناهم، چه كنم بسته گرديده ز هر سو به رُخم راه نجات ندهى گر تو در اين معركه راهم، چه كنم يوسف، افـتاد به چـاه از اثـر بىگـنـهى من ز فرط گنه افتاده به چاهم، چه كنم به هدف گر نخـورَد تير دعـايم هيهـات به اثـر گر نـرسد شـعـلـۀ آهـم، چه كنم سايۀ لطـف تو از لطف اگر روز معـاد نـشود شـامـل احـوال تـبـاهـم، چه كـنـم كس به روى منِ «ژوليده» نگاهى نكند نكنى گر تو هم از مهر نگاهم، چه كنم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
به سـویت آمدم از اشـتـبـاه برگشتم به سمت نور دویدم به ماه برگـشتم سری به ظلـمتـیان اسیر خاک زدم ولی به ماه، به صبح و پگاه برگشتم برای درک تمـاشای نور «الا الله» به اصل اول تو، «لا الـه» برگـشتم دم از تو میزنم و در کنار شیطانم خدای من چه قدر افـتضاح برگشتم چه لاابالیِ از خود به تو گریختهای! بگـیـر دسـت مـرا بیپـنـاه برگـشتم برای دیدن تو محـو این و آن ماندم صبـور مانـدی و از اشتباه برگشتم نگاه کن چه غروبی نهفته در چشمم نمـانـد راه به جـز آه، آه بـرگـشـتم! چقدر چشم مرا زرق و برق دنیا زد مرا ببـخـش اگر روسـیـاه برگـشـتم شـبـیه برگ اسیـر هجوم طـوفانها رسـیدهام به تو، گرچه تـباه برگشتم چموش گشتم و دائم لگد به بخت زدم ولی بـبـین چهقـدر سربراه برگشتم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
خدایا اگر جز تو با دیگری خو گرفتم گه از ناامیدی اگر سر به زانـو گرفتم اگر گاهگاهی سرم پیش مخلوق خم شد اگر دست حاجت به اینسو و آنسو گرفتم اگر سـفـرۀ دل برای کـسی بـاز کـردم سر سفـرهات بودم و لقمه از او گرفتم من این کشتی خسته با بادبان شکـسته اگر بر لب ساحلی جز تو پهلو گرفتم، خطا کردم آری، که تنها کس من تو هستی ببخشای اگر جز تو با دیگری خو گرفتم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خداوند و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
بـاز کـن در که گـدای سـحـرم یا الله عـبد خـجـلـتزده و در بـهدرم یا الله شرمگینم که دری جز در این خانه زدم سائلی خـسـتـهدل و خـیرهسرم یا الله رفته بودم که دگر در پی عصیان نروم رحم کن بر من و بر چشم ترم یا الله دست خالی مرا جز تو کسی پُر نکند نخـل خـشکـم تو ببـخـشا ثـمرم یا الله من سرافکـندهام و منتـظر یک نگهم دوخـته شد به سوی تو نـظـرم یا الله التـفاتی کن و از مهر سبکبـالـم کن که خـمـیـده ز گـنـاهـان کـمـرم یا الله گر به دادم نرسی، رو به تباهی بروم بـر لـب چـاه گـنـه در خـطـرم یـا الله به ولای علی و آل مرا توشه ببخـش ورنه سخت است مسیر سفـرم یا الله به حسینی که جگر سوخته شد در صحرا داغ او خـیـمه زده بـر جـگـرم یا الله به همان لحظه که چهره به روی خاک نهاد در عـزا و غـم او نـوحـهگـرم یـا الله نغمۀ وای «بُنیّ» چه شرر انگیز است همچو شمع از شررش شعلهورم یا الله
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
برایم روز و شب از هر طرف آغوش وا کردی مرا با صد زبان هر لحظه از هر سو صدا کردی تو را دیدم، شنیدم، باز هم بیگانگی کردم مرا با هر بهـانه باز با خود آشـنا کردی بر این خاک سیاه مرده تابیدی و جانم را چه روشن از حصار تیرگیهایم رها کردی ملالتخانهای بودم که با یک گوشۀ چشمت خرابم کردی و با یک نگاه از نو بنا کردی فراموشم نخواهد شد که لبریز عطش بودم مرا سیراب از سرچشمۀ «قالو بلا» کردی چه شبهایی که در باغ دعا پژمرده جانم را شکـوفـا با نـسـیم دلنـشـین ربـنـا کـردی درون سینهام هر گوشه داغی از شهیدان است دل خون مرا اینگونه دشت کربلا کردی جگرسوز غم سید حسنها، حاج قـاسمها منِ خار و خسی را داغدار لالهها کردی کدامین پادشاهی مینوازد نوکر اینگونه «خطا کردم عطا کردی؛ جفا کردم وفا کردی»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه رمضانی با خداوند و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
مرا به ابر، به باران، به آفتاب ببخش مرا به مـاهی لـرزان کـنار آب ببخش دلـم زبـانــهٔ آتـش، دلــم خــرابـهٔ شــام مرا به خـاطر این خانهٔ خـراب ببخش تمام عمر حواست به حال و روزم بود تمام عمر خودم را زدم به خواب، ببخش اگـر شـکـسـتـهپـر و روسـیـاه آمــدهام مرا به نـور حـسـین بن آفـتاب ببخـش حسین گفتم و گفتی حسین عشق من است مرا به عـشـق عزیز ابـوتـراب ببخش همیشه جانب او گفتم «السلام علیک» مرا به لـطـف فراوان آن جناب ببخش شـنـیدهام که تو با کودکان رفـیقتـری مرا به گـریهٔ شیرخوارۀٔ ربـاب ببخش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خداوند کریم و مهربان
ای مهربان میخـوانـمت وَاسمَع دُعائِی با قلب و جان میخوانمت وَاسمَع نِدائِی ای مهـربـان بـشـنو صدای هـقهـقم را بشـنو صـدای نـبـض قـلب عـاشـقـم را امشب نـگـاهـم کـن که محـتـاج نگـاهم من یـوسـفـی تـنـهـا مـیـان قـعـر چـاهـم آغــوش بـگـشـا بـر هــراسـانـی الـهـی سـویـت پــنــاه آوردهام از بـیپــنـاهـی در وحـشـتـم از فـتـنـۀ صد رنگ دنـیـا دنـیا؛ که افـتـاده به دامـش صد زلـیـخـا یـعـقـوبِ چـشـمـم یکدم آرامش نـدارد بـگـذار از داغ فــراقــت خــون بـبـارد کی مـژدهای وقـت دعـایـم میفـرستی؟ کی بـوی پـیـراهـن بـرایم میفـرسـتی؟ ای بـا خـبـر از حـال و احـوال دل مـن ای یک نگـاهـت رافـع هر مـشکـل من ذکـر لـبـم «اِنّـا اِلَـیـهِ راجِـعُـون » است تو خوب میدانی که برگشتم چگونهست من بـازمیگـردم که بـاشـم در هـوایـت در ســایـهســار رحـمـت بـیانـتـهـایـت من هر کجا، هر لحـظه محـتاج نگـاهم ای مـنـتـهــای آرزویــم! ای پــنــاهــم! من ذره و... مـحـو تـمـاشـای تو هـستم من قـطـره و... راهی دریای تو هـستم طغـیان امـواج و؛ من و؛ این بیپـناهی دریـاب این از قـطـره کـمـتـر را الـهی چون قایقی سرگـشته در امواجم امشب محـتاج احـسان تـوأم، محـتـاجم امـشب داری خـبـر از شـور و آشـوب دل من مـهـر تو کـشـتـی نـجـات و سـاحـل من بی تو جهان با بیکسان نامهربان است آغـوش لـطـفـت مأمن درمانـدگان است طوفان خـشمت زیر و رو کرده دلم را میجویم ای دریای رحـمت! ساحـلم را مهر تو باران، لطف تو دریـاست دریا من چون کـویـر و جان من غـرق تمـنّا این قـلب کوچک گرچه گـنجایش ندارد بـگــذار بــارانِ تــو بـیمـنّـت بــبــارد من تکدرختی خشک در صحرای سوزان لبتشنهام، لبتـشـنۀ یک جـرعه باران مـن مـانـدهام در ایـن کـویـرِ بـیتـرحّـم خـورشـیـدبـاران کـن دلـم را بـا تـبـسّـم جان بر لـبـم از هُـرم سـوزانِ کـویـری من آمـدم تـا کـه در آغــوشـم بـگـیـری آغـوش وا کـردی بـه روی بـیپـنـاهـی بـخـشـنــدهتـر از تـو نـمـیبـیـنـم الـهـی آغوش عـفوت هر که را در بر بگـیرد جا دارد از نـو زنـدگی را سـر بگـیـرد دلـواپــسـم دلــواپـس سـاعــات مــرگـم روحم تکیده، خـستهام، بی بار و برگـم در این شب خوف و خطر، درمانده ماندم باید به آغـوشـت خـودم را میرسـانـدم اما چه شد؟ امـا کـجـا جا مـانـدم آخـر؟ از خود نـدیدم خـسـتهتر، بیبالو پَرتر اقرار من، جان را به سویت میکـشاند اشکـم مـرا تا خـاک کـویت میرسـانـد نفـس سـتـمپـیـشـه چـه آورده به روزم؟ در دوزخ اعـمـال خـود تا کی بسوزم؟ ای مـهـر تو بیانـتـهـا، لـطـفت مکـرر ای با من از مـادر هـمیشه مهـربـانتر در زنـدگی بـاران جـود تـوست جاری هـنگـام مـرگـم چـشـم از من بر نـداری فردا که طفل و مادر از هم میگریزند در رستخـیز محشر از هم میگـریـزند فردا که بر پـا میشود طـوفـان محـشر هـسـتم شکـسـتـهقـایـقی هر سو شـناور جـز سـاحـل امـنت نـدارم تـکـیـهگـاهی آنـجـا پـنـاهـم ده کـه تـو تـنـهـا پـنـاهـی ای چـشـم امـیـدم به احـسان تو روشن! فردا که گـفته روی میگردانی از من؟ در عـمرم از تو غـیر زیـبـایی نـدیـدم! کی بعد مرگ از رحـمت تو نـا امـیدم؟ آشـفـتـهام از غــربـت امــروز و فــردا محـتاج لـطـف تو مـنم در هر دو دنـیـا از تو ندیـدم جز خـطاپـوشی و رحـمت من بیـشـتر محـتـاج عـفـوم در قـیامـت از من چههـا دیـدی و رسـوایم نکردی رسوای خـاص و عـامِ دنـیـایم نکـردی فردای محشر هم خودت کاری کن، ای دوست بیآبـرویم، آبـروداری کـن، ای دوست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
اینجا کـریمی هست که بسیار میبخشد لب وا نکـردی تا کنی اِقـرار میبخشد تاثـیـرِ استـغـفـار اوجِ بـاورِ عـبـد است قبل از گُنه کردن تو را غفّار میبخشد! وقت گـناه؛ او پَـرده روی ما میاندازد مشغـولِ عُـصیانـیم که ستّار میبخشد! هر قدر هم دوری کنیم او در پیِ ما هست گاهی به خلوت، گاه در اَنظار میبخشد این صبر که دارد خدا، شرمندگی دارد هر چه گُنه را میکنی تکرار، میبخشد ظرفِ تَرَک خورده در اینجا بند خواهد خورد رفتی و برگشتی اگر صدبار، میبخشد پیچـیـدگیِ زنـدگی تـمرینِ رُشدِ مـاست اینها مـقـامـاتیست که دلـدار میبخـشد مؤمن در امـواجِ بـلاها دَم نخـواهد زد زیـرا بـلاهـا نخـلِ او را بـار میبخشد در میهمانی، هوشیاری جُزوِ اَرکان است این صاحبِ خانه به ما اَسرار میبخشد حُبِّ علی در سینه باشد کارِ ما جور است ما را به مِـهـرِ حـیـدرِ کَـرّار میبخـشد آبِ حیاتی که خدا فرموده؛ این اشک است این هـدیـه را بر دیـدۀ بـیـدار میبخشد فرموده است شیخُ الاَئِمّه: "حَق، کسی را که اشکی بریزد در عزای یار، میبخشد" ذکرِ "حسین" در تشنگی تسبیحِ ما باشد جان را صفا این ذکرِ گوهربار میبخشد امشب خدا ما را به حَـقِّ آن یتـیـمی که اُفـتاد از نـاقـه در آن بـازار، میبخـشد امشب خدا ما را به حَـقِّ چـشمهایی که گردیده بود از ضربِ سیلی تار، میبخشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خداوند کریم و مهربان
خـدایا! کـشتیام بیبـادبـان است دلـم را دل نگو، آتـشفـشان است پـر از تـنـهـایـیام، یـاری نـدارم گـرفـتـارم، کـس و کـاری ندارم کویرم، روسیاهم، سوت و کورم الهی! هـرچه هـستم از تو دورم دلـم خــالـیسـت، امـیـدی نـدارم به جز لبـخـنـد تـو عـیـدی ندارم مرا گر صبح و ظهر و شام طی شد پُر از قهر و پُر از دشنام طی شد خـداونـدا! غـم نـان غـافـلـم کـرد غـم نـان غـافـل از حال دلم کرد سـراپـا گـریـهام، صـبـری ندارم درون پـلـک خـود ابـری نــدارم تنم خـشکـیـده، بـارانی به من ده از این جان خستهام، جانی به من ده خـداونـدا! «به حق شاه مردان» مـرا آنی جـدا از خود مـگـردان شناساندی به من یـکـتـاییات را نمـایـانـدی به من زیـبـاییات را مرا خواندی به رستاخـیز نورت مرا سرشار کردی از حضورت اســیــرم کـن کـه آزاد تـو بـاشـم خــرابـم کـن کـه آبــاد تـو بـاشـم دچـار راه و رسـمی بـاطـلـم من کـویـری تـشـنه و بیحاصلم من همه از من گـنـاه و شـرمـساری همه از تو صبـوری، بـردبـاری نشد روزی که خوارم کرده باشی بـه مـردم واگـذارم کـرده بـاشـی شنیدم عـاشـقان را دوست داری بگـو دست مرا هم میفـشـاری؟ به فضل خود مرا دریاب، یارب مرا بیدار کـن از خواب، یا رب بـه جـز تـو هـیـچ امـیـدی نـدارم به جز خوشنودیات عیدی ندارم به جز نـامت نـخـواهم نـام دیگر کجـا جـز بام مـهـرت بام دیگر؟ در لطف تو بر من باز باز است به سوی تو وجودم در نماز است مـبـنــد ای مـاه! درهـای دعـا را اجـابـت کـن نـــوای بــینــوا را به امید تو دل بستن چه زیباست به دریای تو پیوستن چه زیباست کـویـرم، بر سـرم از نـور قرآن بـبـاران و بــبــاران و بــبــاران
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
تا دلـم در حـرم قـرب تو یـابـد راهـی آتـشـی زن که بـرآیـد ز وجــودم آهـی سفر از خویش نکردم که رهم دور افتاد ورنه تا کـعـبۀ وصـل تو نبـاشد راهی تو به یک کاه، دو صد کوه گنه میبخشی من بیـچـاره چه سازم که ندارم کـاهی گر شود عمر شبی، با توأم آن شب گذرد صبح، فـریـاد برآرم چه شب کـوتاهی چه شود نیمهشب از خواب کنی بیدارم کـه بــرآیــد ز دلــم نــالــۀ یــا الـلّـهـی پشت بشکسته و پا خسته و چشمم بسته راه پر پیچ و خم و گام به گامم چاهی ای شب و روز و مه و سال به یادم، چه شود من غافـل ز تو هم یاد تو باشم گاهی؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
دلم را در شبیخون حسد، صبح مودّت کن به جای بغض و تهمت، خانۀ مهر و محبت کن اگرچه نیـستم شایـسـتۀ بـاران احـسانت دعای دستهای تشنهام را استجابت کن در این ظلمت، نه تنها من، نه تنها دوستانم را که حتی دشمنانم را به جشن نور دعوت کن اگر با عیبجویی از خلایق راه کج رفتم مرا تا وادی اصلاح اعـمالم هدایت کن به من که آرزویم روزی بسیار در پیریست مجال بنده بودن در جوانی را عنایت کن به لطف هیچکس جز خویش، محتاجم مکن یا رب! نگـاه آبـرودار مرا لـبـریـز رحـمت کن اگر روزی بنا شد مرتعِ شیطان شود عمرم مرا ویران مکن با زندگی، با مرگ راحت کن بیا راه فرار روحم از زندان نفرت باش برایم آیه آیه با زبان عشق صحـبت کن پریـشـانم در اقـیـانـوس نـا آرام سـجـاده مرا دریاب و در آغوش خود غرق عبادت کن در آخر هم به جای سوختن در شرم، با مهرت مرا با سربلندی راهی صبح قیامت کن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا و مدح و مرثیۀ امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
ای چشم عـالـم از کـرامات تو روشن ای روشن از مـهـرت دل نـاقـابـل من ای با دل من از خـودم هم مهـربانتر هرگز نـدیـدم از تو یا رب همزبـانتر از هرچه غیر از خود رهایم کن، رهاتر تا بـا تـو بـاشـم از هـمـیـشـه آشـنـاتـر چشم مرا روشن کن از نـور نگـاهـت بـگـذار بـاشـم تا هـمـیـشه در پـنـاهت راهم بده این بار در حـصن حـصینت در سـایـۀ لـطـف امـیـر الـمـؤمـنـیـنـت با عـشـق مـولا دل شـده آئـیـنـهکـاری تا نـور تو باشد در این آئـیـنـه جـاری ذکر لب من یا علی و یا عـظـیم است من خوب میدانم که مولایم کریم است از تو چه میخواهم به جز نور ولایت جز یک نگاه لطف و لبـخـند رضایت روشن کن از نور نگاهت چشمِ دل را سرشار کن از نور این سرچشمه، دل را جان مرا با یک نگاهت شـعـلهور کن از من جدایم کن به خود نزدیکتر کن تـا بـا نـگـاهـی مـحـرم اســرار گـردم فـانـی شـوم مـحـو جـمـال یــار گـردم جـان مـرا غــرق تـبــسـم کـن الــهـی با من به لـطـف خـود تکـلـم کن الـهی تا با تـمـاشـایت شبـی مـدهـوش گردم هم لب بـبـنـدم هم سـراپـا گـوش گردم تا بنگرم با چشم جان، اعجـاز حق را با لـهـجـۀ مـولا بـگـویـی راز حـق را تا بـشـنوم با گـوش جـان سِرّ جـلی را در بـنـد بـنـد خـود طـنـیـن یا عـلی را هر کس که از تو راز پنهانی شنیدهست دیگر از این دنیای فانی دل بریدهست دنیا برای مرد حق همچون سراب است دنـیـای او خـاک قـدوم بـوتـراب است هر نیـمـهشب دارد دلی از بیم لـرزان دارد دلی لـرزانتر از اشک یتـیـمـان لطفش همیشه میشود چون چشمه جاری تا سـهـم مـظـلـومی نـبـاشد بیقـراری قلبش به یاد دردمندان بیشکیب است لطـفـش پـنـاه بیپـنـاهـانِ غریب است با او برای داغـداران مـرهـمی هست یعنی برای بیکسان هم همدمی هست ای دل! بیا ما هم سراغ از خویش گیریم راه عـلـی را مـدتی در پـیـش گـیـریم با اشک، گرد غربت از دلها بگیریم گاهی سـراغ از غـربت مولا بگـیریم ای دل! ببین این زندگیها زندگی نیست راه من و تو، راه و رسم بندگی نیست این لحظهها فانیست، پس کاری کن ای دل! امـشـب بـیـا و آبـروداری کن ای دل!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
تمام لحـظههای زنـدگـانی را هـدر دادم دل و دین و یقین و مهربانی را هدر دادم محبت را زدم چوبِ حراج و آه شد سهمَم تمام عـمر این گـنجِ نهـانی را هدر دادم مرا دنیایِ فانی سخت مشغولِ بِطالَت کرد چه بد خیرِ حیاتِ جاودانی را هدر دادم شبـیه یخ؛ مـیان دستهـایم آب شد کمکم زمان! این گنجِ کمیابِ جهانی را هدر دادم ندانمکاری از من ساخت یک ناشُکرِ بیانصاف طلبکـارانه رزقِ قـدردانی را هدر دادم چه شبها از خدا با ذکرِ "یا الله" دل بُردم ولیکن صبحدم آن خوشزبانی را هدر دادم خدایا کاش برمیگشت تا جبران کنم قدری ضرر کردم! پشیمانم! جوانی را هدر دادم چرا ذکرِ "بنفسی أنتْ" را دیگر نمیگویم؟! چرا حالِ قشنگِ ندبهخوانی را هدر دادم؟! چرا گمراه کردم چشمهای سربهراهم را؟! چرا آن انتظارِ جمکرانی را هدر دادم؟! مرا بیدار کن تا فرصتی هست و نَفَس دارم که با عصیان، تمام زندگانی را هدر دادم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
به کوره راهم و چشمان سربهراه ندارم چـراغ راه، در این جـادۀ سـیـاه ندارم ببین خراب شده هر پلی که پشت سرم بود پـنـاه آخـر مـن شـو! پـنـاهـگـاه نـدارم رفیقِ راه، مرا با فریب، چاهنشین کرد بگیر دست مرا؛ جز تو خیرخواه ندارم برای بارشِ شبگریههای بیکسیِ خود به غیرِ گـوشۀ محـراب، سرپناه ندارم همیشه آهِ خجـالـت کـشیدهام که فـقـیرم ببخـش، بـینِ بـساطـم به غـیرِ آه ندارم گـنـاه، کـردهام و مسـتحـقّ آتـشـم؛ امـا سئوال میکنم از رحمتت؛ گناه ندارم؟! فضای آیـنهام را غـبارِ آه، گـرفـتهست که روسـیـاهتـرین آدمـم؛ نـگـاه نـدارم! به وقتِ گردشِ تسبیح، جای ذکر تو کاری به جز شـمـردنِ تـعـدادِ اشـتـبـاه ندارم دوباره لشکرِ فاتح مرا به بند کشیدهست شکست خوردهام از نفس، چون سپاه ندارم برای مجلسِ بخـشیدنِ گـنـاه، گـریـزی به غـیر روضۀ گـودال قـتـلگـاه ندارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
جز آرزوی وصل تو یکدم نمیکـنم یکدم ز سیـنه مهر تو را کم نمیکنم ای آن کـه سـربـلـنـد مــرا آفـریـدهای جز پیـش آسـتان تو سَر، خَم نمیکـنم گر در ازای عشق، غـم عـالـمم دهی با عـالـمی معـاوضه این غـم نمیکنم جـز راه پـاک دوست یـقـیـناً نمیروم جز انـتخـاب عـشـق مـسـلم نـمیکـنـم چـون آتـش فــراق تــو را آزمــودهام خوف از عذاب سخت جهـنم نمیکـنم آن شمع خامُشم که به شبهای بیکسی حـتـی هـوای گـریـه نـمنـم نـمـیکـنـم داروی درد هجر حبیب است، بس کنید من از طبیب خواهـش مرهم نمیکـنم حیران از این تغافل خویشم که زادِ راه گاهِ سفـر شـدهست و فـراهم نـمیکـنم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات شب لیلةالرغائب با خداوند کریم
چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران چه شبى كه تا سحرگاه، ز فرشتگان «الله» بركات آسـمـانى، بـرسد به جـاننـثاران شب انس و آشنايىست، شب عاشقان مهدىست شب وصل هر جدايىست، شب اشک رازداران شب تشنگـان ديدار، شب ديدگـان بـيدار شب سينههاى سوزان، شب سوز سوگواران شب قلبهاى لرزان، شب چشمهاى گريان شب بندگان خالص، شب راز رستگاران شب توبه و اجابت، شب صدق و معنويت شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران شب نغمههاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران تو انيس خلوت دل، تو پـناه قـلب خـسته تو طبيب چارهسازى، تو كريم روزگاران دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران به خـداییات خـدايـا، به مـقـام اولـيـايت به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا ز فـروغ خود بتـابان، به دل اميدواران
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات شب لیلةالرغائب با خداوند و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
آمـده در گــذرش بــاز کــسـی آلـــوده عاشقی، در به دری، مستحقی فرسوده مـرهــانـیــد مـرا از در او بــیــهــوده کـار من بوده گـدائـیـش فـقـط تـا بـوده بیجهت نیست که شد خاطر من آسوده چونکه هاتف سحرِ روز ازل فرموده: بنـشین بر سر این سفـره اگر گمراهی راه گـم کـرده بـیـا، بر در بـاب الـلهی دستـمان از جگـر نـخل ثـمر میچـیند پر پـرواز بده، عـشق که پر میچـیـند نقشههاییست که تقدیر سحر، میچیند پایمان را علی از کوی و گذر میچیند روزی سـائل خود را دم در میچـیـند نان و خرما به سر سفره، پدر میچیند بـنـشـیـن بـا پـدر خـاک، نـدارد راهـی راه گـم کـرده بـیـا، بر در بـاب الـلهی منم و چـشم وی و جـام، بده دستم می تا فراموش کنم غیر، به لب بـستم می با وجـود تب شـوقـش نکـند مـستم می کرده پاگـیر شرابش، نه که پابستم می تا که ساقی است علی پای تو پا هستم می قابل التوبه خود اوست، مکن پستم می نذر کن بر در این میکـده سالی ماهی راه گـم کـرده بـیـا، بر در بـاب الـلهی شب این طایفه بی دوست، مگر سر شدنیست او جمیل است و نوشتند که اظهر شدنیست مالک خاک درش مالک اشتر شدنیست کاسۀ پس زدهاش بادۀ کوثر شدنیست چونکه میزان بود عصیان تو کمتر شدنیست چون صراط است، ورود تو به محشر، شدنیست سعـی کـن با مـدد شاه، نـمـانـده راهی راه گـم کـرده بـیـا، بر در بـاب الـلهی فکر کن محشر کبراست، علی هست و بتول روضه برپا شده با رخصت چشمان رسول میکند شور مصیبت کمی از عُرف، عدول میکشد چند دقیقه، سپس این مرثیه طول اشکها میکند از روزنۀ چـشم، حـلول تا شود روضۀ برپا شده در عرش، قبول ای که تا صبح قـیـامـت پی ثـاراللـهی راه گـم کـرده بـیـا، بر در بـاب الـلهی بعد آن روز که شد، روضۀ محرابی، سر عمرها میشود از غربت اربابی، سر میشود محفل این جمع، به بیتابی، سر میکـند مـادر تـشـنه به کـفِ آبی، سر میرسد بعد به سرنیزه، زِ هَر بابی، سر میشود وارد محـشـر تـنی امّا، بیسر میکِـشـنـد آه مـلائک پـی زهـرا آهـی راه گـم کـرده بـیـا، بر در بـاب الـلهی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات شب لیلةالرغائب با خداوند و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
باز هم دلتنگ، در بین مناجات و دعـا خاطراتم غرق شد در اشکهای بیصدا راه، دور و دل بهانهگـیر از داغِ فراق باز هم غم در وجودم کرده آشوبی بـپا بابِ مـیلم نیست اینجا، اهل اینجا نیستم با خودم گفتم خدایا من کجا اینجا کجا؟! حاجتم را عرضه میدارم به ربّ العالمین هر شب از ماهِ رجب در وادیِ إغفِر لَنا توبهکارم، توبهکارم، توبهکارم، توبهکار باز خـلـوت کردهام با رحـمتِ بیانـتها معصیتهایم دوباره محوِ مطلق میشود پـایِ اسـتـغـفـارهـایـی بـا طـنـیـنِ ربّـنـا من زیاده خواهم و در عشق؛ قانع نیستم میزنم فریاد این را در میان روضهها در دلم شوقِ اقـامت در حرم دارم ولی نیست مقدور و همین غم میکشد آخر مرا من تبِ ششگوشه دارم! یک نفر کاری کُند لااقل باشم شب جمعه در آن حال و هوا کاشکی میگفت بخشیدم تو را غصه نخور کولـهبارت را ببـند و زود؛ الساعه بـیا در شبانگاهِ رغـائب بیـشتر شد رغـبـتم رغبتم شد بیشتر نسبت به آن صحن و سرا مختصر میگویم و با اشک امضا میکنم دوست دارم پشتِ این «در» تا ابد باشم گدا ابـتـدا و انــتـهـایِ آرزوهـایـم حــسـیـن یا مّن أرجـوهُ لِکـلّ خـیر یعنی کـربـلا!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات روز عرفه با خداوند و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
امروز به کوی تو گرفتار زیاد است مثل من شرمنده گـنـهکـار زیاد است اما کـرم توست که بـسیار زیاد است بخشندگیات حضرت غفار زیاد است آمـد وسـط روز، گـنـهـکـارِ فــراری بـا نـامـۀ جـرم و گـنـهـم کـار نـداری جا مـانـدۀ مـاه رمـضـان آمده امروز آلـودۀ بی نــام و نـشـان آمـده امـروز چون طفلِ فراری نگران آمده امروز خسران زدهای گریهکنان آمده امروز گـفـتـی کـه گـنـاه دل پُـر آه بـبـخـشی امـروز به انـدازۀ یـک مـاه بـبـخـشی خواندی تو دگر بار به کویت همگان را هرکس که به سرمایۀ خود دیده زیان را یا داده ز کف فرصت ماه رمضان را با خویش بیارد دل و جان نگـران را مـن آمـدهام بــاز تــوانـم بـده امــروز اصـلا تو بـیـا راه نـشـانـم بده امروز بعد از رمضان رشتۀ خود با تو بریدم من هرچه کشیدم فقط از خویش کشیدم روز عـرفـه آمـد و شـد تـازه امـیــدم آغوش گشودی که به سوی تو دویدم برگشتهام و خسته از این فاصله هستم من تـوبهٔ بـسته به شب قـدر شکـسـتم هـر چـنـد نــدیـدم ز دعـایـم اثــراتـی نه حـال بکـا دارم و نه حال صـلاتی مـن را بـرسـانـیـد بـه یـار عـرفـاتـی جز عشق حسین نیست مرا راه نجاتی امروز نظرها همه بر دست حسین است چشمان خدا جانب بین الحرمین است جـمعاند محارم همه دور و بر زینب تـعـظـیم نـمـایـند همه مـحـضر زینب اربـاب شـده سـایـهٔ روی سـر زیـنب یک عمر ندیده است کسی معجر زینب تاکه نکـند دخت عـلی دلهره احساس زانو زده پیش قدمش حضرت عباس
: امتیاز
|
























